مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
290
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب نهصد و بيست و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، وزير با ملك گفت كه : مثل تو مثل روباه و گرگ خواهد بود . ملك پرسيد : چگونه بوده است حكايت ايشان ؟ وزير جواب داد : آوردهاند كه جماعتى از ثعالب ، روزى بطلب طعمه بيرون آمدند و بهر سوى ميگشتند . ناگاه باشترى مرده برسيدند . گفتند : چيزى يافتيم كه ديرگاهى با او گذران توانيم كرد . و لكن بيم از آن داريم كه بعضى از ما ببعضى ديگر ظلم كنند و قوى بر ضعيف ، ميل و حيف نمايد . آنگاه ضعيفان ما هلاك شوند . سزاوار اينست كه كسى را بداورى بگزينيم و از بهر او نيز نصيبه دهيم تا در ميان ما حكم كند و قوى بر ضعيف تعدى ننمايد . پس در هنگامى كه ايشان مشورت ميكردند ، گرگى پديد شد . بعضى از روبهان گفتند : اگر راى داشته باشيد ، اين گرگ را در ميان خويشتن حاكم كنيم . كه او از همه قوىتر است و پدر او پادشاه ما بود و اميد داريم كه در ميان ما عدل و انصاف كند . پس از آن تمامت روبهان بسوى گرگ رفته ، به او گفتند كه ما ترا بداورى برگزيديم كه بهريكى از ما طعمه به قدر حاجت دهى تا قويهاى ما بضعيفان ستم نكنند و بعضى از ما بعضى ديگر را هلاك نسازد . گرگ ، دعوتشان اجابت كرده ، در آن روز بهريكى به قدر كفايت ، بخشى بداد . چون فردا شد ، گرگ با خود گفت : اگر من اين اشتر در ميان روبهان قسمت كنم ، چيزى بجز نصيبه كه از بهر من جدا كردهاند ، به من عايد نخواهد شد . و اگر من اين لاشه را تنها بخورم ، كارى بر من نتواند كرد . اگر من اين شتر از بهر خود و فرزندان خود غنيمت برم ، كيست كه مرا منع تواند نمود ؟ بهتر اينست كه من او را مخصوص خود گردانم و برايشان چيزى ندهم . پس چون روبهان بنزد گرگ آمده ، گفتند : يا ابا سرحان ، طعمهء امروز ما را بده ، گرگ گفت : در نزد من چيزى نمانده كه بشما دهم . روبهان از نزد او با حالت زبون رفتند و گفتند : خداى تعالى بسبب ملاقات